محمد على مجاهدى
677
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
لالهء خونين كربلا لالهْ خونين سر زد از دامان خاك * شرمگين شد چهر مهر تابناك صبح بر روى شقايق خنده زد * نقش خون بر رفته و آينده زد آفتابى سرخ از يثرب دميد * نينوا را دامن اندر خون كشيد شد زمين گلرنگ و شد آفاق سرخ * شهر سرخ و كوچه سرخ و طاق سرخ فرش را امواج خون در بر گرفت * عرش از معراج خون زيور گرفت مصطفى گلبوسه بر آن لاله زد * ز آتش شوقش به لب تبخاله زد مرتضى خندان به چهرش بنگريست * كاين گل محراب خونين علىست شادمان زهرا شد از ديدار او * بوسه زد بر حنجر و رخسار او در ملك افتاد شور و همهمه * بوسه زد بر حنجرش چون فاطمه لرزه در نُه طاق افلاك اوفتاد * نقش ثار اللّه چو بر خاك اوفتاد يثرب آن شب كربلا زاييده بود * تكسوار دشت « لا » زاييده بود زاده شد در دامن يثرب ، حسين * پاسدار خندق و بَدْر و حُنَين « 1 » جاودانه تا گردش زمانه و ليل و نهار هست * نام حسين هست و حسينىْ شعار هست اين نام پرشكوه بر اوراق روزگار * جاويد هست تا ورق روزگار هست تا در دلى ز شوق حقيقت زبانهاىست * زين حقپرست در همهجا حقگزار هست تا موج مىخروشد و تا بحر مىتپد * ياد از خورش او به صف كارزار هست تا سر زند سپيده و تا بشكفد سحر * خورشيد روى او به جهان آشكار هست تا عدل هست ، رايتِ او هرطرف به پاست * تا ظلم هست ، نهضت او استوار هست تا در زمانه رسم يزيدست برقرار * سوداى دادخواهى او برقرار هست تا لاله سر زند ز گريبان كوهسار * دلها ز داغ اصغر او ، داغدار هست
--> ( 1 ) . سرود درد ، حميد سبزوارى ، ص 364 و 365 .